Saturday, December 27, 2008

میم مثل خودم

این پست دلخوشکنکی بیشتر نیست برا خودم. به دل نگیرید. چون آدم باید همیشه خودش رو با خودش مقایسه کنه و پیشرفتشو به نسبت شرایط خودش ارزیابی کنه.

چندروز بود می خواستم این رو بنویسم اما نمی دونستم بقیه دوستانی که شاید زندگیشون شبیه به اینی که اینجا میگم باشه ، چی برداشت خواهند کرد. ولی فکر کنم با جملات اولی که نوشتم ، تکلیف معلوم باشه.

فکر می کردم من موقعیتم شبیه کشور ایران هست و اونهایی که از نظر موقعیت شغلی و زندگی و مالی به ظاهر جلوتر از من بودند شبیه کشور امریکا هستند. همونطور که ایران به سبب تاریخی که داشته از امریکا و جهان عقب افتاده؛ من هم به علت شرایطی که داشتم که مثل شرایطی که ایران در برابر اشغال گران داشته ، از کنترل من خارج بوده؛ به ظاهر از نظر تحصیلات و شغل و استقرار از همدوره هایم شاید بشه گفت که عقب افتادم . اما مثل ایران که خیلی منابع بالقوه داره من هم تواناییهای بالقوه ای دارم که بی صبرانه در راه تحقق اونا گام بر می دارم. در این میون کسانی بوده اند که این راهی که من در ابتداش هستم رو قبلا رفتن و تجربه کردن. مثل امریکا که تجربه پیشرفت تکنولوژیک داشته. اما امریکا در این راه به این نتیجه رسیده که در مصرفگرایی زیاده روی کرده و حالا با روی آوری به تکنولوژی سبز داره این اشتباه در هدر دادن منابع رو جبران می کنه. در این میون ایران میتونه از این تجربه امریکا و کشورهای غربی استفاده کنه و بجای تکرار اشتباه اونها از منابعش در جهت تولید انرژی سبز بهره بگیره. این درصورتی محقق میشه که ایران از تواناییهاش نهایت استفاده مفید رو بکنه و از محققهاش و به اونها بها بده. من هم همینطور می تونم ازتجربه اونهایی که جلوتر از من هستند استفاده کرده و خودم رو به اونها برسونم. به شرطی که از تواناییهام نهایت استفاده رو بکنم. چون من برخلاف اونها فقط یک شانس دیگه دارم. اونها هنوز وقت دارند که یه مسیر دیگری رو هم امتحان کنند . اما من در واقع دارم از شانس دوم خودم در دوره دوم زندگی حرفه ایم استفاده می کنم.

همه اینها رو گفتم اما باز دوست دارم اینها برام به هدف تبدیل نشه. دوستدارم پیشرفت برام فقط وسیله باشه برای زندگی کردن و مشغول بودن. دوست دارم همچنان جهانبینی خودم رو حفظ کنم. ممکنه مثل گربه ای به نظر برسم که دستش به گوشت نمی رسه؛ اما برام مهم نیست. مهم حس من هست و حالم در هر مرحله از زندگی . بقیه چیزها مثل تحصیل و کار و مال تنها وسیله هستند برای گذران زندگی.

Tuesday, December 16, 2008

خداوند است او که ذات بی مثالش نگردد هرگز از حالی به حالی

حالم خوب بود. خیلی خوب. دوماهی میشد که اینقدر خوب بودم. اصلا از اینرو به اونرو شده بودم. از بد و خوب شدنهای متناوب و هر از گاهی زندگی رو زیر سوال بردن ، رسیده بودم به حالت خوشایندی که پایدار بود. دیگر سر کار نمی رفتم. کتابهایی که می خواستم می خواندم. هروقت می خواستم می خوابیدم و هروقت می خواستم بیدارمی شدم. هر کار دوست داشتم می کردم. تصمیم گرفتم برم داوطلبانه در مدرسه فرانسوی کار کنم تا هم فرانسه ام تقویت شود و هم رزومه ام پر پیمان. هیجان زده بودم. تصور اینکه فرانسه ام چقدر زود می تونست پیشرفت چشم گیری کنه ، من رو امیدوار می کرد. تا اینکه همین دیروز که یک مرحله به تحقق تصمیمم نزدیکتر شدم؛ مدیر مدرسه از من خواسته بود که در دو روز آینده به مدرسه برم تا برنامه رفتنم رو تنظیم کنه. از عصر یکم ناآرام بودم. اینگار اون حالت آشنای قبلی داشت مرموزانه در من نفوذ می کرد. زندگی رو مثل یک اتاق انتظاربزرگ تصور می کردم که یکجورایی تا نوبتم بشه برای رفتن به اتاق دکتر (که با مرگ فرا می رسید) باید خودم رو با چیزی مثل مجله های روی میز دکتر سرگرم می کردم؛ و این کار روتو اون لحظه بی نتیجه می دونستم. سعی کردم محلش نذارم. شب در حالی که دراز کشیده بودم از محمد پرسیدم: چرا دنیا اینجوریه؟ چرا نمیشه هروقت که آدم بخواد بره سر کار؟ چرا بجای دو روز ، سه روز یا بیشتر تعطیلی نداریم؟ چرا...اونوقت بود که محمد گفت این فکرها برای این به ذهنم اومده که نظم زندگی روزانم داره با رفتن به مدرسه بهم می خوره و شاید من کتاب خوندن رو بیشتر از کار کردن دوست دارم.

اما مگه من یادگیری فرانسه رو هم دوست نداشتم؟ مگر این هیجان انگیز نبود برام که با اونهایی که این زبان رو حرف می زدند ارتباط داشته باشم؟ چرا. این فکر و فکر اینکه با بچه ها خواهم بود آرومم کرد.

صبح همانطوری که از شب پیش در ذهن داشتم در گوگل جستجو کردم برای پیدا کردن حقایق علمی در مورد کسانی که تا پاسی از شب خوابشان نمی برد و فعال هستند. چون خودم از این گروه بودم. متوجه شدم که این یک بی نظمی در خواب شناخته شده که باعث افسردگی و بیماریهای دیگر میشه. من دقیقا یک ماه بود که خوابم اینطوری شده بود. البته قبلها هم می دانستم که من شبها بی خواب و پرکار می شوم و گذاشته بودمش به حساب حالت خاصی که مخصوص من بود. امروز متوجه شدم که این ناراحتی است که خیلیها را در بر می گیرد و روش تحقیق شده. و کسانی که ساعت درونیشون تنظیمش به هم خورده

اما اینجا برای من دو سوال پیش اومده. یکی اینکه این بی نظمی در خواب تنها ظاهرا وقتی مشکل ایجاد می کنه که فرد مجبور باشه برای کار صبح زود از خواب بیدار شه. نمی دونم آیا در حالتی که من دارم هم ایجاد مشکل می کنه یا نه. باید این رو بیشتر جستجو کنم. دیگر اینکه آیا این حس ناآرامی که از دیروز در من ایجاد شدحاصل این بی نظمی در خواب من است؟

داشت یادم می رفت بگم: دیشب برام خیلی جالب بود که یک جور خاص فکرکردن چقدر می تونست حال آدم رو از این رو به اون رو بکنه. با یک استدلال محمد نگرانیهام رفع شده بود. بعد از نوشته بالا محمد پیشنهاد داد بریم استخر. رفتیم. تو استخر فکر کردم چه کاریه مردن وقتی آدم نمی دونه اونجا چی قراره سرش بیاد. اما حداقل اینجا این همه کارهای جالب هست که میشه کرد. یعنی ورزش چنین اثری رو در من داشت؟ آیا فکر مرگ اثری بود که دنبال کردن مطالب عرفانی بر من گذاشته بود و هروقت که اتفاق ناخوشایندی می افتاد و یا احساس کسلی می کردم با اون حس قاطی میشد و من رو گیج می کردو باعث میشد که فکر کنم افسرده هستم؟ کلا با خود در پیچیدن برای خودشناسی کار آسونی نیست و میتونه خطرناک باشه. باید بیشتر مواظب باشم و با مطالعه پیش برم.

تو استخر که بیشتر فکر کردم ، دیدم که من در این هشت سالی که با محمد بودم از همیشه شادابتر بودم و الان هم که در اوج اون شادابی هستم. می خوام کم کم هم خوابم رو نظم بیشتری بدم و شبها زودتر بخوابم . .
.

Friday, December 12, 2008

رویاها

من الان اون شپشه هستم روی سر خرگوشی که شعبده باز بزرگ از کلاهش اوورده بیرون. می خوام از موهای خرگوشه برم بالا ببینم اونور چه خبره.( با اقتباس از کتاب دنیای سوفی اثر ...واقعا مهمه بدونیم اثر کیه اینجا؟) یادم نمیاد. قدیما خوندم.

می خوام مطالعاتم رو جهت بدم. دوست دارم تاریخ رو بیشتر بدونم. در این میان تاریخ زنانه هم من رو وسوسه می کنه تا جایی که شاید رشته مطالعات زنان رو هم به عنوان یک رشته همزمان با زبانشناسی دنبال کنم.

و اما رویاهای من. البته تا چند روز پیش یکی بود. حالا شده دوتا. میشه؟

چند روز پیش این حس رو داشتم که دوست داشتم زودتر درسم در اینجا تموم بشه و برگردم ایران و شمال ایران جایی در طبیعت مستقر بشم و تا آخر عمرم از طبیعت دور نشم. می دونید چند وقته که من از طبیعت دور بودم؟

اما رویای دومم رو فردا در قسمت کتابخوانی میگم چون به اون ربط داره!!!

اما حاضر نیستم که اونطوری که خانم انوشه انصاری ، اولین زن ایرانی مسافر ماه ، در وبلاگش پرسیده عضوی از بدنم رو بدم برای رسیدن به این رویاها. آیا این امتناع نشاندهنده کیفیت رویای من هست؟ و یا اینکه میشه گفت داشتن سلامتی رویای درجه یک منه؟

Thursday, December 11, 2008

بازی خوشگل کردن وبلاگ یا کارآمد کردنش

جستجو و یادگیری درباره چگونگی طراحی وب و زبانهای مخصوصش به یکی از بازیهای روزانم تبدیل شده. وقتی نکته ای رو کشف می کنم ،کلی کیف می کنم.

این آقای عزیز هم به من خیلی راهنمایی فرمودن. ازشون ممنونم.

اگر دیدید هرروز یک قسمتی از این وبلاگ تغییر کرد تعجب نکنید. چون روزی نیم ساعت بیشتر نمی خوام بذارم روی کارآمدتر کردن و چشم نواز کردن این وبلاگ.