Tuesday, December 16, 2008

خداوند است او که ذات بی مثالش نگردد هرگز از حالی به حالی

حالم خوب بود. خیلی خوب. دوماهی میشد که اینقدر خوب بودم. اصلا از اینرو به اونرو شده بودم. از بد و خوب شدنهای متناوب و هر از گاهی زندگی رو زیر سوال بردن ، رسیده بودم به حالت خوشایندی که پایدار بود. دیگر سر کار نمی رفتم. کتابهایی که می خواستم می خواندم. هروقت می خواستم می خوابیدم و هروقت می خواستم بیدارمی شدم. هر کار دوست داشتم می کردم. تصمیم گرفتم برم داوطلبانه در مدرسه فرانسوی کار کنم تا هم فرانسه ام تقویت شود و هم رزومه ام پر پیمان. هیجان زده بودم. تصور اینکه فرانسه ام چقدر زود می تونست پیشرفت چشم گیری کنه ، من رو امیدوار می کرد. تا اینکه همین دیروز که یک مرحله به تحقق تصمیمم نزدیکتر شدم؛ مدیر مدرسه از من خواسته بود که در دو روز آینده به مدرسه برم تا برنامه رفتنم رو تنظیم کنه. از عصر یکم ناآرام بودم. اینگار اون حالت آشنای قبلی داشت مرموزانه در من نفوذ می کرد. زندگی رو مثل یک اتاق انتظاربزرگ تصور می کردم که یکجورایی تا نوبتم بشه برای رفتن به اتاق دکتر (که با مرگ فرا می رسید) باید خودم رو با چیزی مثل مجله های روی میز دکتر سرگرم می کردم؛ و این کار روتو اون لحظه بی نتیجه می دونستم. سعی کردم محلش نذارم. شب در حالی که دراز کشیده بودم از محمد پرسیدم: چرا دنیا اینجوریه؟ چرا نمیشه هروقت که آدم بخواد بره سر کار؟ چرا بجای دو روز ، سه روز یا بیشتر تعطیلی نداریم؟ چرا...اونوقت بود که محمد گفت این فکرها برای این به ذهنم اومده که نظم زندگی روزانم داره با رفتن به مدرسه بهم می خوره و شاید من کتاب خوندن رو بیشتر از کار کردن دوست دارم.

اما مگه من یادگیری فرانسه رو هم دوست نداشتم؟ مگر این هیجان انگیز نبود برام که با اونهایی که این زبان رو حرف می زدند ارتباط داشته باشم؟ چرا. این فکر و فکر اینکه با بچه ها خواهم بود آرومم کرد.

صبح همانطوری که از شب پیش در ذهن داشتم در گوگل جستجو کردم برای پیدا کردن حقایق علمی در مورد کسانی که تا پاسی از شب خوابشان نمی برد و فعال هستند. چون خودم از این گروه بودم. متوجه شدم که این یک بی نظمی در خواب شناخته شده که باعث افسردگی و بیماریهای دیگر میشه. من دقیقا یک ماه بود که خوابم اینطوری شده بود. البته قبلها هم می دانستم که من شبها بی خواب و پرکار می شوم و گذاشته بودمش به حساب حالت خاصی که مخصوص من بود. امروز متوجه شدم که این ناراحتی است که خیلیها را در بر می گیرد و روش تحقیق شده. و کسانی که ساعت درونیشون تنظیمش به هم خورده

اما اینجا برای من دو سوال پیش اومده. یکی اینکه این بی نظمی در خواب تنها ظاهرا وقتی مشکل ایجاد می کنه که فرد مجبور باشه برای کار صبح زود از خواب بیدار شه. نمی دونم آیا در حالتی که من دارم هم ایجاد مشکل می کنه یا نه. باید این رو بیشتر جستجو کنم. دیگر اینکه آیا این حس ناآرامی که از دیروز در من ایجاد شدحاصل این بی نظمی در خواب من است؟

داشت یادم می رفت بگم: دیشب برام خیلی جالب بود که یک جور خاص فکرکردن چقدر می تونست حال آدم رو از این رو به اون رو بکنه. با یک استدلال محمد نگرانیهام رفع شده بود. بعد از نوشته بالا محمد پیشنهاد داد بریم استخر. رفتیم. تو استخر فکر کردم چه کاریه مردن وقتی آدم نمی دونه اونجا چی قراره سرش بیاد. اما حداقل اینجا این همه کارهای جالب هست که میشه کرد. یعنی ورزش چنین اثری رو در من داشت؟ آیا فکر مرگ اثری بود که دنبال کردن مطالب عرفانی بر من گذاشته بود و هروقت که اتفاق ناخوشایندی می افتاد و یا احساس کسلی می کردم با اون حس قاطی میشد و من رو گیج می کردو باعث میشد که فکر کنم افسرده هستم؟ کلا با خود در پیچیدن برای خودشناسی کار آسونی نیست و میتونه خطرناک باشه. باید بیشتر مواظب باشم و با مطالعه پیش برم.

تو استخر که بیشتر فکر کردم ، دیدم که من در این هشت سالی که با محمد بودم از همیشه شادابتر بودم و الان هم که در اوج اون شادابی هستم. می خوام کم کم هم خوابم رو نظم بیشتری بدم و شبها زودتر بخوابم . .
.

No comments:

Post a Comment