Friday, April 17, 2009

ملال

ملالی نیست غیر از دوری سه تا بچه آهو که جایی دور از من دارند می بالند و به قول محمد قرار است با بودن در کنارشان این ملال همیشگی که در سکوت دونفره مان رخنه می کند، رخت سفر ببندد برای همیشه. و ملال دوری از باغبانی که فرصت نیافت بالیدگی و شکوفایی گلهایش را تمام و کمال نظاره گر باشد و از میوه هایی که دارند و یا در آینده خواهند داشت کام بگیرد. ملالی نیست...نیست

Wednesday, February 25, 2009

بهانه های کوچک خوشبختی

یهو بدون اینکه بفهمم، چهارشنبه برام شده بهترین روز هفته. روزی که محمد نیست و من خونه رو در اختیار خودم دارم و با خودم هستم. دیگه از استرس درسی محمد و یا استرس خرید و فروش سهام خبری نیست. خودم هستم و خودم. تازه فقط این نیست. چهارشنبه ها با اینکه همش چهار روز از آخر هفته گذشته و یا ما زنگ زدیم ایران یا اونا زنگ زدن و صداشونو شنیدیم؛ باز من می تونم به بهانه اینکه خواهرم اینا چهارشنبه ها میرن خونه مامانم اینا زنگشون بزنم و نه تنها با مامان بابام بلکه با خواهرم و سه تا دختراش حرف بزنم
و حال کنم. و باز سه روز بعدش به بهانه آخر هفته می تونم صداشونو بشنوم.

بازم خوشی چهار شنبه تموم نشده: احتمال اینکه بتونم با دوستی که به خاطر مشغله کاری و زندگی اون کمتر امکان دیدنشو دارم، چت کنم، تو چهارشنبه ها بیشتر میشه!!!

چهارشنبه هاست که من فرانسه درس میدم و کیف می کنم ازاینکه از مهارتی که به دست آوردم می تونم استفاده کنم. چهارشنبه ها ست که می تونم با فکر آزاد برای بقیه هفتم یا کارهایی که می خوام بکنم نقشه بکشم. و جدیدا چهارشنبه هاست که یک کلاس ورزش گروهی پیدا کردم که بر اساس حرکات رقص چاچا و سالساست و می خوام برم.

البته حواسم هست که بهتر اینه که بتونم در همه حالات و روزها خوش باشم که هستم. اما چهارشنبه ها کمی بیشتر. چهارشنبه ها نقطه اوج زندگی هفتگی من است.

Tuesday, January 20, 2009

غم و شادی

یکشنبه پیش اولین روز تعطیل در یک مدت زمان طولانی بود که من احساس خوبی داشتم. قبل از اون عصر روزهای تعطیل که میشدغمم می گرفت. یک حس دلشوره آشنا میامد سراغم که هیچ پایه و اساسی نداشت. یعنی حتی وقتی هیچ مشکلی هم در کار نبود. اما این یکشنبه اینگارکه برای اولین بار خیلی احساس آرامش و شادی داشتم. خیلی مثبت بودم. اصلا یکدفعه خیلی مثبت شده ام. نمی دانم از چیست؟ اینکه کار نمی کنم؟ اینکه کارهایی که دوست دارم رو می کنم؟ اینکه قراره دوستان نزدیکمو به زودی ببینم؟ اینکه قراره دوباره برم سفر؟ اینکه... نمی دونم. فکر کنم یک تغییر اساسی در من اتفاق افتاده چون قبلا هم بوده که همه چیز بر وفق مراد بوده و من حس دلشوره داشتم و الان هم همچین همه چیز بر وفق مراد نیست. یعنی مثلا قبولی در دانشگاه و گرفتن کاری که باب میل باشد و اینها من را در حال انتظار گذاشته اند؛ اما از همیشه آرامتر و مطمئنتر هستم و شادتر.

اگر این شادی درونی دوام پیدا کنه نشونه اینه که من واقعاً تغییر کرده ام. اما خب انسان مخلوطی از حسهاست و شاید نتوان گفت که غم را می شود به کل از بین برد. اما به قول شاعر:

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟

و یاد صاحبخانه تورنتومان می افتم که می گفت این کریشنا مورتی و امثال اونها کاری می کنند که انسان حس غم و شادی را تجربه نکند. فکر کنم اینطور نباشد. کاری که این عارفان می کنند به نظر من اینست که تحمل غم و شادی و از پسشان بر آمدن رو به آدم یاد می دهند.
من چه سبزم امروز و چه اندا زه تنم هشیار است

مهم نیست اگر هم اندوهی از پس کوه فرارسد چون

زندگی در جریان است.

Saturday, January 3, 2009

زندگی دوباره

شاید به ذهن اونهایی که من رو نمی شناسند بیاد که من شب خوابیدم و صبح پاشدم و این رو نوشتم. اما برای خودم و اونهایی که منو از نزدیک میشناسن اینجوری نبوده. من یک سیر درونی رو طی کردم. فعلا مایل نیستم جزییاتش رواینجا بنویسم . چون هم برای خودم کاملا روشن نیست و هم اینکه بعضی حرفها رو نمیشه اینجا گفت.

فقط همینو بگم که همون شبی که خواب از سرم پریده بود؛ قبل از اینکه اون حس به من دست بده، به یاد نظری افتادم که یک دختر اینگلیسی زبان برام گذاشته بود و چون بی ربط بود پاکش کرده بودم. بعدش اما رفتم یک نگاهی به وبلاگش انداختم. نوشته بود که زندگیش از پانزده سالگی شروع شده بود که عیسی مسیح رو شناخته بود. قبل از اون معتاد بوده و هزارتا کار خلاف می کرده. وقتی این رو به یاد آوردم از خودم پرسیدم:" زندگی من از کی شروع شده؟" اون لحظه نتونستم جواب خودم رو بدم. اما فرداش که دولت عشق رو نوشتم ، جوابم رو هم گرفتم. نه اینکه فکر کنم زندگیم کلا از دیروز شروع شده باشه. نه . اما میخوام بگم بخشی از زندگی من از دیروز شروع شد. یعنی وقتی که دیدم حس دوست داشتن چقدر می تونه واقعی باشه و فقط به یک نفر محدود نشه. نه اینکه این رو نمی دونستم. دیروز این رو لمس کردم، دیروز این حس برای من اتفاق افتاد. شاید به نظر خیلی عجیب بیاد، اما خب زندگی پیچیده هست و انسان پیچیده تر. هرکسی با شرایطی که داشته و داره درونش شکل میگیره. شاید اگر من بر روی خودم تمرکز نمی کردم تا این اندازه هم جلو نمی آمدم. برای همین کشفها و پیشرفتها هست که خودشناسی رو دوست دارم. و برای تجربه مدام و بیشتر این حسهای بازیافته دوست داشتن هست که بیشتر و محکمتر به زندگی وصل شده ام.



Friday, January 2, 2009

از دولت عشق

دیشب باز خواب از سرم پریده بود. اما باز هم از اون حال و هواهای خوب بود که سراغم آمده بود. چندروزی بود که به یاد دوران کودکی و دوست دوران کودکیم افتاده بودم. همون که یک روز با هم دوتا نقاشی کشیدیم و به همدیگر دادیم و عهد کردیم هیچوقت اون نقاشیها رو از خودمون دور نکنیم و به عنوان نشانه دوستی ابدی نگهشون داریم. یادم نمیاد براش چی کشیدم . اما فکر کنم چون رنگ سبز دوست داشتم برام یه باغ کشیده بود و اونو به من تقدیم کرده بود.

یادم اومد به رابطه ای که باهاش داشتم. دوسال از من کوچکتر بود. هر هفته که عموها دور هم جمع می شدند ، ما هم پای ثابت جمعشان بودیم. تا به هم می رسیدیم می رفتیم توی اتاق هم برای بازی و گپ و نقاشی.کوچکتر که بودم ؛ بازی که می کردیم گاهی من جر می زدم ، اما همیشه می دانستم که اگر بفهمد مرا خواهد بخشید. نمی دانم غریزه کودکی بود یا حسی که آشتی رو به قهر ترجیح میداد. تقریبا اینگارهیچوقت به طور جدی قهر نکردیم. بزرگتر که شدیم و مدرسه هامون یکی شد برای یه مدت کوتاه، خیلی خوشحال بودم. حالا دیگه وقتی به هم می رسیدیم حرفهای بیشتری برای گفتن داشتیم. حالا اون از آرزوهاش برام می گفت که می خواد ستاره شناس بشه و از مدرسه و مسایلی که پیش میومد. من هم شده بودم خواهر بزرگتر. انگار همه چیز با هم جور شده بود. اون خواهری نداشت و من هم از اینکه همیشه بچه کوچیکه خانواده باشم مفری یافته بودم . گاهی شبها که بزرگترها تا دیروقت می ماندند، من و اون هم رو تخت کنار هم دراز می کشیدیم و بیشتر وقتها این اون بود برام از کتابی که باز بیشتر علمی بود و جالب می خواند. گاهی خوابم می برد. او هم ساکت می شد. من بیدار میشدم و دوباره تشویقش می کردم که بخواند. اینگار هیچوقت نمی خواستم که این اتصال بین ما قطع بشود.
گاهی که به خاطر درس نمیامد خونمون خیلی دلگیر می شدم. انگار همه شادی روزهای جمعه در همون با هم بودنمون خلاصه می شد.

تا اینکه بزرگ شدیم و هر کدوم به راهی رفتیم و تا اینکه دیشب... نمی دونم چی شد و یا این حس از کجا اومد. اما مطمئن هستم که حس واقعی بود. خیلی خیلی واقعی. نمی دونم چطوری توصیفش کنم و یا چطور به حسهای مشابه دیگری که درست در همون حول و حوش زمانی به من دست داده بود، مقایسش کنم. حس دوست داشتن رو میگم. پیش از اون محمد رو دوست داشتم و پدرم رو به طرز باور نکردنی و مادرم رو به خاطر خوبیهایی که کرده بود؛ و بچه های خواهرهامو بدون توقع دوست داشتم. تازه گیها متوجه عشق عمیق عمه که از داشتن بچه بی نصیب مانده بود، به خودم شده بودم و اینگار تازه معنی تمامی حرکات مادرانه اش را می فهمیدم: وقتی که درفرودگاه اشک می ریخت از رفتنم و مدام با تلفن احوالم را می پرسید و دلواپسیهای مادرانه نشان می داد برای سلامت و موفقیتم. و عمه دیگرم که حکم مادری داشت به گردن پدرم و برایم شال وکلاه می بافت و می فرستاد بی هیچ چشمداشتی. و حالا این دوست دوران کودکی که بزرگ شده بود و متفاوت از من؛ اما من هنوز دوستش داشتم. و خواهر خودم که با وجود فاصله سنی و حرفهایی که یک وقتهایی زده بود و مرا رنجانده ، موقع خداحافظی اشک در چشم داشت و مرا شوکه کرده بود.

نمی دانم چطور بگویم : انگار که این حس عین یک پر خیلی سبک نشسته بود روی قلبم . یا نه انگار که همیشه اونجا بود اما من هیچوقت به این شدت حسش نکرده بودم. صدایی در درونم به من می گفت: آره این خود خودشه؛ دوست داشتنه. تو دوست دوران کودکی تو دوست داری. هرچقدر هم که مثل تو فکر نکنه یا یک کارهایی کنه که تو خوشت نیاد اما تو دوستش داری و این انگار یه جایی اون دوردورها در زمان در دلت کاشته شده بود و همیشه با تو. حالا که کشفش کرده بودی ، می دانستی که این حس همیشه با تو بوده بدون اینکه بدانی.

و یا عشقی که شکل گرفته بود خیلی زیرپوستی و آرام و مطمئن به مادر محمد که یواش یواش اینگار مادر خودم شده بود و خواهرش که اینگار خواهرم. این را از بغل کردنهای موقع خداحافظی خوب خواهی فهمید. مثل وقتی مدیر مدرسه ای که در آن درس می دادم بغلم میکرد. محکم و گرم و مطمئن ؛ و با عشق.

و این دوستی اخیرکه دوسالی میشد با اینترنت شروع شده بود و ازشباهتهای فکریمون نشات می گرفت و هرروز و با هر گفتگو رشته اش پررنگتر میشد گویی. تا جایی که من شده بودم خاله پسرش و دلم غنج می رفت از دیدن عکسهاش و فیلمهایی که برایم می فرستاد با اینکه سرش آنقدر شلوغ بود با کار و بچه.

و عشقی که امید داشتم خالیهای خیالی درونم را (الان می فهمم که چقدر خیالی بودند این خلاء ها) پرتر کند با داشتن بچه ای که در آینده خواهم داشت؛ قبلها که این عشقها هنوز برایم شناخته شده نبودند.و حسهایی که واقعی هستند و اشک در چشمانت می نشانند

و خیلیهای دیگر که دوستشان داری بی آنکه بدانی و یکهو مثل دیشب به دلت هجوم میارن و تو رو غافلگیر می کنند. خیلیها که در نظر اول شاید اصلا ندونی که دوستشون داری. شاید اگر اینها رو قبلا جایی می خوندم ؛ اینقدر برام جدی نبود که حالا که واقعا حسشون کردم.

و من همچنان فکر می کنم که عشق و دوستی و این حسهای لطیف شبیه به اون از هر حس دیگری باید به انسان نزدیکتر باشند ، اگر باور دارد که این دنیا صاحب دارد.

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

ادامه دارد