دیشب باز خواب از سرم پریده بود. اما باز هم از اون حال و هواهای خوب بود که سراغم آمده بود. چندروزی بود که به یاد دوران کودکی و
دوست دوران کودکیم افتاده بودم. همون که یک روز با هم دوتا نقاشی کشیدیم و به همدیگر دادیم و عهد کردیم هیچوقت اون نقاشیها رو از خودمون دور نکنیم و به عنوان نشانه دوستی ابدی نگهشون داریم. یادم نمیاد براش چی کشیدم . اما فکر کنم چون رنگ سبز دوست داشتم برام یه باغ کشیده بود و اونو به من تقدیم کرده بود.
یادم اومد به رابطه ای که باهاش داشتم. دوسال از من کوچکتر بود. هر هفته که عموها دور هم جمع می شدند ، ما هم پای ثابت جمعشان بودیم. تا به هم می رسیدیم می رفتیم توی اتاق هم برای بازی و گپ و نقاشی.کوچکتر که بودم ؛ بازی که می کردیم گاهی من جر می زدم ، اما همیشه می دانستم که اگر بفهمد مرا خواهد بخشید. نمی دانم غریزه کودکی بود یا حسی که آشتی رو به قهر ترجیح میداد. تقریبا اینگارهیچوقت به طور جدی قهر نکردیم. بزرگتر که شدیم و مدرسه هامون یکی شد برای یه مدت کوتاه، خیلی خوشحال بودم. حالا دیگه وقتی به هم می رسیدیم حرفهای بیشتری برای گفتن داشتیم. حالا اون از آرزوهاش برام می گفت که می خواد ستاره شناس بشه و از مدرسه و مسایلی که پیش میومد. من هم شده بودم خواهر بزرگتر. انگار همه چیز با هم جور شده بود. اون خواهری نداشت و من هم از اینکه همیشه بچه کوچیکه خانواده باشم مفری یافته بودم . گاهی شبها که بزرگترها تا دیروقت می ماندند، من و اون هم رو تخت کنار هم دراز می کشیدیم و بیشتر وقتها این اون بود برام از کتابی که باز بیشتر علمی بود و جالب می خواند. گاهی خوابم می برد. او هم ساکت می شد. من بیدار میشدم و دوباره تشویقش می کردم که بخواند. اینگار هیچوقت نمی خواستم که این اتصال بین ما قطع بشود.
گاهی که به خاطر درس نمیامد خونمون خیلی دلگیر می شدم. انگار همه شادی روزهای جمعه در همون با هم بودنمون خلاصه می شد.
تا اینکه بزرگ شدیم و هر کدوم به راهی رفتیم و تا اینکه دیشب... نمی دونم چی شد و یا این حس از کجا اومد. اما مطمئن هستم که حس واقعی بود. خیلی خیلی واقعی. نمی دونم چطوری توصیفش کنم و یا چطور به حسهای مشابه دیگری که درست در همون حول و حوش زمانی به من دست داده بود، مقایسش کنم. حس دوست داشتن رو میگم. پیش از اون
محمد رو دوست داشتم و پدرم رو به طرز باور نکردنی و مادرم رو به خاطر خوبیهایی که کرده بود؛ و بچه های خواهرهامو بدون توقع دوست داشتم. تازه گیها متوجه عشق عمیق عمه که از داشتن بچه بی نصیب مانده بود، به خودم شده بودم و اینگار تازه معنی تمامی حرکات مادرانه اش را می فهمیدم: وقتی که درفرودگاه اشک می ریخت از رفتنم و مدام با تلفن احوالم را می پرسید و دلواپسیهای مادرانه نشان می داد برای سلامت و موفقیتم. و عمه دیگرم که حکم مادری داشت به گردن پدرم و برایم شال وکلاه می بافت و می فرستاد بی هیچ چشمداشتی. و حالا این دوست دوران کودکی که بزرگ شده بود و متفاوت از من؛ اما من هنوز دوستش داشتم. و خواهر خودم که با وجود فاصله سنی و حرفهایی که یک وقتهایی زده بود و مرا رنجانده ، موقع خداحافظی اشک در چشم داشت و مرا شوکه کرده بود.
نمی دانم چطور بگویم : انگار که این حس عین یک پر خیلی سبک نشسته بود روی قلبم . یا نه انگار که همیشه اونجا بود اما من هیچوقت به این شدت حسش نکرده بودم. صدایی در درونم به من می گفت: آره این خود خودشه؛ دوست داشتنه. تو دوست دوران کودکی تو دوست داری. هرچقدر هم که مثل تو فکر نکنه یا یک کارهایی کنه که تو خوشت نیاد اما تو دوستش داری و این انگار یه جایی اون دوردورها در زمان در دلت کاشته شده بود و همیشه با تو. حالا که کشفش کرده بودی ، می دانستی که این حس همیشه با تو بوده بدون اینکه بدانی.
و یا عشقی که شکل گرفته بود خیلی زیرپوستی و آرام و مطمئن به مادر محمد که یواش یواش اینگار مادر خودم شده بود و خواهرش که اینگار خواهرم. این را از بغل کردنهای موقع خداحافظی خوب خواهی فهمید. مثل وقتی مدیر مدرسه ای که در آن درس می دادم بغلم میکرد. محکم و گرم و مطمئن ؛ و با عشق.
و
این دوستی اخیرکه دوسالی میشد با اینترنت شروع شده بود و ازشباهتهای فکریمون نشات می گرفت و هرروز و با هر گفتگو رشته اش پررنگتر میشد گویی. تا جایی که من شده بودم خاله پسرش و دلم غنج می رفت از دیدن عکسهاش و فیلمهایی که برایم می فرستاد با اینکه سرش آنقدر شلوغ بود با کار و بچه.
و عشقی که امید داشتم خالیهای خیالی درونم را (الان می فهمم که چقدر خیالی بودند این خلاء ها) پرتر کند با داشتن بچه ای که در آینده خواهم داشت؛ قبلها که این عشقها هنوز برایم شناخته شده نبودند.و حسهایی که واقعی هستند و اشک در چشمانت می نشانند
و خیلیهای دیگر که دوستشان داری بی آنکه بدانی و یکهو مثل دیشب به دلت هجوم میارن و تو رو غافلگیر می کنند. خیلیها که در نظر اول شاید اصلا ندونی که دوستشون داری. شاید اگر اینها رو قبلا جایی می خوندم ؛ اینقدر برام جدی نبود که حالا که واقعا حسشون کردم.
و من همچنان فکر می کنم که عشق و دوستی و این حسهای لطیف شبیه به اون از هر حس دیگری باید به انسان نزدیکتر باشند ، اگر باور دارد که این دنیا صاحب دارد.
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
ادامه دارد