شاید به ذهن اونهایی که من رو نمی شناسند بیاد که من شب خوابیدم و صبح پاشدم و این رو نوشتم. اما برای خودم و اونهایی که منو از نزدیک میشناسن اینجوری نبوده. من یک سیر درونی رو طی کردم. فعلا مایل نیستم جزییاتش رواینجا بنویسم . چون هم برای خودم کاملا روشن نیست و هم اینکه بعضی حرفها رو نمیشه اینجا گفت.
فقط همینو بگم که همون شبی که خواب از سرم پریده بود؛ قبل از اینکه اون حس به من دست بده، به یاد نظری افتادم که یک دختر اینگلیسی زبان برام گذاشته بود و چون بی ربط بود پاکش کرده بودم. بعدش اما رفتم یک نگاهی به وبلاگش انداختم. نوشته بود که زندگیش از پانزده سالگی شروع شده بود که عیسی مسیح رو شناخته بود. قبل از اون معتاد بوده و هزارتا کار خلاف می کرده. وقتی این رو به یاد آوردم از خودم پرسیدم:" زندگی من از کی شروع شده؟" اون لحظه نتونستم جواب خودم رو بدم. اما فرداش که دولت عشق رو نوشتم ، جوابم رو هم گرفتم. نه اینکه فکر کنم زندگیم کلا از دیروز شروع شده باشه. نه . اما میخوام بگم بخشی از زندگی من از دیروز شروع شد. یعنی وقتی که دیدم حس دوست داشتن چقدر می تونه واقعی باشه و فقط به یک نفر محدود نشه. نه اینکه این رو نمی دونستم. دیروز این رو لمس کردم، دیروز این حس برای من اتفاق افتاد. شاید به نظر خیلی عجیب بیاد، اما خب زندگی پیچیده هست و انسان پیچیده تر. هرکسی با شرایطی که داشته و داره درونش شکل میگیره. شاید اگر من بر روی خودم تمرکز نمی کردم تا این اندازه هم جلو نمی آمدم. برای همین کشفها و پیشرفتها هست که خودشناسی رو دوست دارم. و برای تجربه مدام و بیشتر این حسهای بازیافته دوست داشتن هست که بیشتر و محکمتر به زندگی وصل شده ام.
فقط همینو بگم که همون شبی که خواب از سرم پریده بود؛ قبل از اینکه اون حس به من دست بده، به یاد نظری افتادم که یک دختر اینگلیسی زبان برام گذاشته بود و چون بی ربط بود پاکش کرده بودم. بعدش اما رفتم یک نگاهی به وبلاگش انداختم. نوشته بود که زندگیش از پانزده سالگی شروع شده بود که عیسی مسیح رو شناخته بود. قبل از اون معتاد بوده و هزارتا کار خلاف می کرده. وقتی این رو به یاد آوردم از خودم پرسیدم:" زندگی من از کی شروع شده؟" اون لحظه نتونستم جواب خودم رو بدم. اما فرداش که دولت عشق رو نوشتم ، جوابم رو هم گرفتم. نه اینکه فکر کنم زندگیم کلا از دیروز شروع شده باشه. نه . اما میخوام بگم بخشی از زندگی من از دیروز شروع شد. یعنی وقتی که دیدم حس دوست داشتن چقدر می تونه واقعی باشه و فقط به یک نفر محدود نشه. نه اینکه این رو نمی دونستم. دیروز این رو لمس کردم، دیروز این حس برای من اتفاق افتاد. شاید به نظر خیلی عجیب بیاد، اما خب زندگی پیچیده هست و انسان پیچیده تر. هرکسی با شرایطی که داشته و داره درونش شکل میگیره. شاید اگر من بر روی خودم تمرکز نمی کردم تا این اندازه هم جلو نمی آمدم. برای همین کشفها و پیشرفتها هست که خودشناسی رو دوست دارم. و برای تجربه مدام و بیشتر این حسهای بازیافته دوست داشتن هست که بیشتر و محکمتر به زندگی وصل شده ام.
بسیار جالب بود این فیدِ من رو هم لطفا درست کن که هر وقت چیزی نوشتی زود مطلع بشم.ممنون
ReplyDeleteمحمد