یکشنبه پیش اولین روز تعطیل در یک مدت زمان طولانی بود که من احساس خوبی داشتم. قبل از اون عصر روزهای تعطیل که میشدغمم می گرفت. یک حس دلشوره آشنا میامد سراغم که هیچ پایه و اساسی نداشت. یعنی حتی وقتی هیچ مشکلی هم در کار نبود. اما این یکشنبه اینگارکه برای اولین بار خیلی احساس آرامش و شادی داشتم. خیلی مثبت بودم. اصلا یکدفعه خیلی مثبت شده ام. نمی دانم از چیست؟ اینکه کار نمی کنم؟ اینکه کارهایی که دوست دارم رو می کنم؟ اینکه قراره دوستان نزدیکمو به زودی ببینم؟ اینکه قراره دوباره برم سفر؟ اینکه... نمی دونم. فکر کنم یک تغییر اساسی در من اتفاق افتاده چون قبلا هم بوده که همه چیز بر وفق مراد بوده و من حس دلشوره داشتم و الان هم همچین همه چیز بر وفق مراد نیست. یعنی مثلا قبولی در دانشگاه و گرفتن کاری که باب میل باشد و اینها من را در حال انتظار گذاشته اند؛ اما از همیشه آرامتر و مطمئنتر هستم و شادتر.
اگر این شادی درونی دوام پیدا کنه نشونه اینه که من واقعاً تغییر کرده ام. اما خب انسان مخلوطی از حسهاست و شاید نتوان گفت که غم را می شود به کل از بین برد. اما به قول شاعر:
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
و یاد صاحبخانه تورنتومان می افتم که می گفت این کریشنا مورتی و امثال اونها کاری می کنند که انسان حس غم و شادی را تجربه نکند. فکر کنم اینطور نباشد. کاری که این عارفان می کنند به نظر من اینست که تحمل غم و شادی و از پسشان بر آمدن رو به آدم یاد می دهند.
من چه سبزم امروز و چه اندا زه تنم هشیار است
مهم نیست اگر هم اندوهی از پس کوه فرارسد چون
زندگی در جریان است.
اگر این شادی درونی دوام پیدا کنه نشونه اینه که من واقعاً تغییر کرده ام. اما خب انسان مخلوطی از حسهاست و شاید نتوان گفت که غم را می شود به کل از بین برد. اما به قول شاعر:
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟
و یاد صاحبخانه تورنتومان می افتم که می گفت این کریشنا مورتی و امثال اونها کاری می کنند که انسان حس غم و شادی را تجربه نکند. فکر کنم اینطور نباشد. کاری که این عارفان می کنند به نظر من اینست که تحمل غم و شادی و از پسشان بر آمدن رو به آدم یاد می دهند.
من چه سبزم امروز و چه اندا زه تنم هشیار است
مهم نیست اگر هم اندوهی از پس کوه فرارسد چون
زندگی در جریان است.
No comments:
Post a Comment